تبليغاتX
"فصل مشترک"

"فصل مشترک"

....

راستش از موقعی که فهمیدم اینجا رو راه اندازی کردی گفتم بابت نوشته هات پیغام بذارم تا هم خودت اونا رو خوب بخونی و هم اونایی که میان تو اینترنت ... دیگه همینه دیگه ! هرکی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه به عبارت دیگه هر کی که خاطراتش رو تو وبلاگ میذاره باید انتظار اینو داشته باشه که هرکی از این ورا رد شد اونا رو بخونه و خوب جالبه که نظرخواهیهاتون هم همیشه باز بوده ! یعنی آی اونایی که این نوشته ها رو می خونین ، نظرتون رو هم اگه دوست داشتین بنویسین ....خوب من هم یکی از همون خواننده هام ولی از شانستون آشنا در اومدم پس خوندن این چند سطری که می نویسم خالی از لطف نیست ....

خوب ! وبلاگتون بدک نیست ...یه چیزیه تو مایه های همونی که با هم می نوشتیم ولی یه کم متفاوت ! البته  من بعد از اینکه اینجا رو پیدا کردم اون وبلاگ رو پاک کردم ؛چون همش احساس تهوع بهم دست می داد وقتی نوشته هایی رو می خوندم ازت که عینا از اونجا یا تو وبلاگ خودم کپی پیستشون کرده بودی بدون کوچکترین تغییری توشون !تهوع بخاطر این همه دروغ که قبلا به من می گفتی و الان به یکی دیگه که از سر اتفاق ایشون رو هم میشناسم .... دنیای کوچیکیه نیر مگه نه ! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ... حتما الان به خودت اومدی که ای بابا پس خیلی وقته که دارم اینجا رو می خونم ! آره ... خیلی وقته که دارم اینجا رو می خونم و تا حالا صدایی ازم در نیومده اونهم فقط و فقط به خاطر اینکه ببینم این وقاهت (می بینی من از اولش هم دیکته ام خوب بوده و از کسی نمی پرسیدم که درست نوشتم یا نه) تا کجا میخواد پیش بره ...از اینکه شاید فکر کنی تو حریم خصوصیتون وارد شدم مشکل من نیست مشکل از اینه که اینترنت یه جاییه برای دسترسی همگان به اونچه که داخلش هست ...(هجدهم شهريور 1385)

به چه می اندیشی ؟ به سکوتی مبهم ؟ .... عجب روزگاریه ، یه روزی از اینکه این شعرو برات نوشته بودم ازم تشکر کردی و حالا از اینکه تو اونو برای کس دیگه ای می نویسی ازت تشکر می شه ... بازیه عجیبیه نه ؟

می بینی ... خیلی حس ناخوشایندیه که وقتی می فهمی توی یه کفه ی ترازو با کس دیگه ای هستی و خودت اینو نمی دونستی ... یادته وقتی که داشتی خداحافظی می کردی بهت گفتم نکنه قضیه ی حسین جدیه و تو گفتی نه بابا به اون بنده خدا چه ربطی داره ... الان می بینم که حدسم درست بوده (باز هم هجدهم شهريور 1385)

میدونی ... به نقل از اون فیلم شب یلدا (یادته چند تا فیلم بهت دادم تا از توشون چیز یاد بگیری ؟ جدا شمارششون رو داری ؟ فکر می کنم نزدیک 30-40 تایی بشه ... حیف من که چه کارهایی برای بزرگ تر شدن تو نکردم ...)

" هیچ چیزی یه شبه بوجود نمی آد ... نه عشق نه نفرت ، هر چیزی به قبلش بستگی داره و قبلترش و قبلترش ..."

پس نگو که تا با من رابطه ات قطع شد یه دفعه ایشون رو دیدی و دیدی که به چه همسفر خوبی می تونه برات باشه ...


رسیدم به لیلی ...اون شب با چه شوقی این کتاب رو برات خریدم (مثل تموم کتابهایی که برات گرفتم ...کتابهای مدیریتی که با خوندنشون دیدت مثبت بشه ، کتابهای داستانی که توشون پر از نکته است ....)یادته اول کتاب لیلی چی برات نوشتم ؟ ...(بيستم شهريور 1385)


یه بنده خدایی بهم می گفت : ببین من یه دخترم پس خوب می دونم که یه دختر هرچیزی رو که بخواد به دست میاره حالا هر کی که میخواد بگه نه بگه .همه ی چیزای دیگه فقط و فقط یه بهونه است برای رد کردن یه تصمیم از سر خود آدم ...
حالا که به گذشته ها فکر می کنم ... می بینم که چقدر احمق بودم من که معنی بعضی از واژه هات رو نمی فهمیدم ...بخدا این فیلم شب یلدا شاهکاره !

....
...
- دل زن برای هیچ کسی مهم نیست .
...

به آن منگر که دیگری از تو چه طلب می کند ، به آن بنگر که دل تو از تو چه طلب می کند ...
به هرکسی هم که دروغ بگم ،به خودم که نمی تونم ... می تونم ؟

یادته اینا رو کی نوشتی ؟ درسته همون روزای آخر ... پس نگو که همه چیز یه باره اتفاق افتاد و بابات مجبورت کرد ...


دنیا ایستاد ...دنیا به نظاره ایستاد و من ... نمی تونم تا آخرش رو بخونم کپی پیست قشنگیه ... توش یه عالمه احساس بکار رفته ... دقیقا همونجوریه که من برات نوشتم ... همونجور با همون قطعه ای که پررنگ تر نوشته بودم ....احساس تهوع نمی ذاره امشب بیشتر از این ادامه بدم ....

...
.....

من برگشتم ... نمی دونم کی اینایی رو که نوشتم رو برات می فرستم و یا اینکه اصلا این کار رو خواهم کرد یا نه ، اما همین قدر بدون که بعد از نوشتنشون کلی آرومتر شدم ...حالا دیگه مثل اون روز اول نیستم که بخوام کارهای محیر العقول انجام بدم ... :) کی میدونه الان تو ذهن من چه خبره ... بعد از شروع سال نو چند تا چیزو شمردم که از بهترین داشته های من تو این سالهای عمرم بودن ،الان که بهشون فکر می کنم می بینم اونا گنجینه هایی هستن که هر کسی توی عمرشون نمی تونه از اونا داشته باشه ...بعضی ها برای انجام دادن کارهای بزرگ اونقدر کوچیکن که حتی به فکرشون هم نمی رسه که روزی بتونن اون کارو انجام بدن و همیشه تو حسرت انجام دادنش و یا حتی برای یک لحظه لمس کردنش می مونن ...و یه چیز دیگه اینکه هیچ کار خدا بی حکمت نیست ،این که یه چیزی تو زندگیت بهت می ده بخاطر اینه که لیاقتت در همون حد بوده و یا اینکه حتی اگه یکی رو تو زندگیت ازت می گیره  بخاطر اینه که هیچ موقع لیاقتشو نداشتی ...

یه چیزو می دونی ؟ آدمها به اندازه توانشون تو این دنیا سعادتمندن  ...
یه چیز دیگه هم بگم و برم ...یادته می گفتم احساس می کنم که من تو این دنیا یه رسالتی به عهده ام هست ؟ خوب حالا که بهش فکر می کنم می بینم من در مورد تو رسالتم رو به درستی انجام دادم  ...

...
.....
......

خب ... من باز هم به اینجا برگشتم ... اما با این تفاوت که این دفعه بعد از تماسهای تو و خواسته ات برای دوباره با هم بودن ...
راستش نشستم و یه بار دیگه مطالب فصل مشترکتون رو خوندم ... هیچ دلم نمی خواد که دوباره برگردیم به شرایط قبل ، چیزهایی که نوشتی برام قابل هضم نیستن راستشو بخوای با خوندن دوباره ی اون شعر شاملو احساس تهوع بهم دست داد و از اینکه چطور یه نفر میتونه تا این حد پیش بره ... می فهمی چی می گم ؟ این دو ماهی که گذشت رو هرگز نمی تونم فراموش کنم ...

>

فقط حالا که دیگه رابطه ای بین ما نیست می خواستم یه چیزی رو بهت بگم ...من در طول این رابطه ی دوساله ای که با هم داشتیم همیشه و همیشه باهات صادق و رو راست بودم ...همیشه و همیشه تو رو برای زندگیم می خواستم ، برخلاف اونچه که تو بهش فکر می کردی و از ابراز کردنش هراس داشتی ...فقط تنها موردی که بهت راستشو نگفتم در مورد درآمدم بود و اونهم به این خاطر بود که نمی خواستم  صرفا به خاطر درآمدم جوابت به من مثبت باشه ......که آخرش هم همینطور شد ...
البته این رو هم بهت بگم که من در خلال صحبتهام  و جاهایی که می رفتیم و شرکتهایی که بهت نشون می دادم و از قراردادهایی که می بستیم برات می گفتم ، تعداد کارمندهام و بالاخره حقوقی که به هر کدومشون باید می دادم  و یا اینکه بهت می گفتم دوست ندارم کارمند باشم حتی به خاطر اون آب باریکه ای که تو و بابات و حتی لاله چند بار بهش اشاره کرده بودین ، فکر می کردم خودت به این قضیه پی می بری ، بالاخره یه رابطه ی ساده ی دو دو تا چهارتای ریاضیه دیگه ...(راستی ریاضی که خونده بودین ! نه ؟ )

دیگه حرفی ندارم که بزنم ،حالا می بینم که حتی آرومتر از قبل هم هستم ...

فقط یه چیز دیگه هم بگم و واقعا برم تا دیگه آخرین کاری هم که از دستم بر می آد برات انجام داده باشم ...

یه کتاب هست (که دیگه ظاهرا خودت باید بخری !)به اسم "آیا تو آن گمشده ام هستی ؟" نوشته خانم باربارا دی آنجلیس ،ترجمه هادی ابراهیمی از انتشارات نسل نو اندیش تو میدون ولیعصر اول خیابون کریمخان ...قبل از اینکه بخوای به رابطه ی دیگه ای با کس دیگه ای فکر کنی این کتابو بخون تا بدونی که چه کسی رو برای چه چیزی می خوای ...


این هم به عنوان یادگاری از من داشته باش که ...
شبی مجنون به لیلی گفت کای معشوق بی همتا ---- تو را عاشق شود پیدا ولی مجنون نخواهد شد ...

                                             نوشته شده توسط  من غیر از اون "من و تو"

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 13:37  توسط من و تو  | 

 

 

پروردگارا به من آرامش ده

تا بپذیرم آنچه را نمی توانم تغییر دهم

و دلیری ده

تا تغییر دهم آنچه را می توانم تغییر دهم

بینشی ده

تا تفاوت این دو را بدانم

 

مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن

مطابق میل من رفتار کنند.

(جبران خلیل جبران)

 

ممنون از دو شعر زیبایی که پست کرده بودی. واقعا" تو این چند وقت اخیر وقتی تو خودم فرو می رم و یکدفعه به خودم میام می بینم خواسته و ناخواسته بهانه همه کارام از تو نشات می گیره و شیرینی کارهام وقتی زیاد می شه که به تو و آیندمون فکر می کنم ...

خداوندا مرا دیده ای ده که هر چرا خواهم دریایی کنم و مصائب و مشکلات زندگی رو خرد و ناچیز بیانگارم... آمین.

در مورد متنت تو اولین فرصت مطلبی رو پست می کنم و یا با هم صحبت می کنیم...

تا بعد

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:25  توسط من و تو  | 

 

خداوندا!
نداي تو را مي‌شنوم
كه مرا به سكوت درون مي‌خواند
حضورت را حس مي‌كنم
و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد
حكمت تو نهفته است

خداوندا!
مرا خردي بخش
كه شكست را توقف ندانم
دانشي بخش
تا دريابم راه موفقيت
از ميان شكست‌ها مي‌گذرد
پاكم ساز
تا با قلب خود درگاهت را
بوسه باران كنم...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:41  توسط من و تو  | 

 

 

احساس می کنم تو این یکی دو هفته ای که گذشت خیلی چیزها برام روشن شد که تا قبل اون یا نمی دونستم یا اینکه می دونستم و نمی خواستم که باور کنم ... اما خدایی راست گفتن که آدم ها رو نمی شه شناخت مگر تو موقعیت های مختلف و البته بازهم به سختی... حتی به نظر من گاهی آدم خودشم نمی تونه بشناسه چه برسه به دیگرون نه؟.... امروز داشتم به این فکر می کردم که جدی جدی در من دو تا من هست. یکی من آروم و مطیع و دیگری منی سرکش و طغیان گر ... برام خیلی جالبه که بدونم آیا درون دیگران هم دو تا من از نوع خودشون اون هم دقیقا مقابل هم وجود داره یا نه؟ گاهی آنچنان آروم هستم و هر چیزی رو که شاید در شرایط عادی تابش رو نیارم به راحتی می پذیرم که خودم می مونم که آیا واقعا این منم؟ و بازهم گاهی آنچنان طغیانگر و عاصی می شم و شروع به جبهه گیری در برابر جزیی ترین و پیش پا افتاده ترین مسایل می کنم که خودم هاج و واج می مونم که خدایا من کدوم منم؟ من آروم یا من سرکش؟ اصلا کدوم باشم درستتره؟  

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:40  توسط من و تو  | 

 

 

اي عشق همه بهانه از توست
من خاموشم و اين ترانه از توست
ان بانگ بلند صبحگاهي
وين زمزمه ي شبانه از توست
من اندوه خويش را ندانم
اين گريه ي بي بهانه از توست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 19:36  توسط من و تو  | 

 

 

الهی!

 

تو به رحمت خویشی و ما بر حاجت خویشیم، تو توانگری و ما درویشیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 15:14  توسط من و تو  | 

 

 

 با استعداد متوسط اما پشتکاری بیش از اندازه به هرچه بخواهید، می رسید، پشتکار همیشه جایگزین استعداد شده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:57  توسط من و تو  | 

 

 

 

هنگامی که به کناری می روید تا برای نیایش تنها باشید، هر کاری را که می کرده اید یا می خواستید بکنید از سر بیرون کنید. اندیشه ها را چه خوب و چه بد کنار زنید. با واژه ها نیایش نکنید. مگر آنکه براستی به چنین کاری کشیده شوید یا اگر با واژه ها نیایش می کنید، کاری نداشته باشید که سخنانتان بسیارند یا اندک. آنها یا درونمایه شان را سبک و سنگین نکنید. پندارتان به آن نباشد که چگونه نیایشی را دارید انجام می دهید، یا آنکه آیا دارید آنها را از درون خودتان، با اندیشه ها چارچوب بندی می کنید، یا که آنها را به آوای بلند، با واژه هابر زبان می آورید. بنگرید تا در ذهن آگاهتان چیزی نماند، جزء خواهش بی پیرایه ای که برای گستردن به سوی خدا دارید- نیایش خود را از هر پندار ویژه ای که درباره خدا دارید.این که برای نمونه، خدا در خودش یا کارهایش به چه چیز می ماند- پاک گردانید و درباره او تنها این آگاهی ساده را داشته باشید که او همانی است که هست. از شما خواهش می کنم بگذارید او چنین باشد و او را وادار نکنید چیز دیگری باشد. درباره او بیشتر جستجو نکنید، بلکه در باور او آرام گیرید چنان که روی زمین سخت ایستاده اید. این آگاهی که هر گونه اندیشه ای را از خود برکنده و به خواست خود به چارچوب باور آمده و به آن بند شده است، اندیشه و احساسات شما را در تهیگی جای می دهد و برایتان چیزی نمی ماند، مگر یک اندیشه برهنه و احساسی کور از هستی خودتان. آنگاه حس می کنید همه اشتیاقتان به خدا رو کرده و فریاد بر می آورد که:

ای خدای من آنچه را که هستم، پیشکشت می کنم ، بی آنکه به هیچ ویژگی ات چشم دوخته باشم، مگر به این راستی که تو همان گونه هستی، همین و نه بیشتر.

 بگذارید چنین تاریکی آرامی که همه اندیشه شما باشد و برایتان چون آینه می گردد. زیرا می خواهیم پنداری که از خویشتن دارید به همان سادگی و برهنگی پندارتان از خداوند باشد، به گونه ای که بتوانید در دل با او یکی گردید بی آنکه ذهنتان پاره پاره و پراکنده شود. ((او)) هستی شماست و ((او)) شما همان هستید که هستید، نه تنها آز آنرو که ((او)) پدید آورنده و هستی همه هستی داران است ، بلکه از آن رو که ((او)) پدیدآورنده شما و هسته ژرف هستی شماست. بدین سان، در این کار یکسو اندیشی ژرف به خویشتن خودتان و ((او))به این شیوه که بله، او هست- با این آگاهی ساده که او همانی است که هست- و شما هستید، همان گونه که هستید. بدین شیوه، ذهن شما پاره پاره یا پخش نشده، بلکه در او همه چیز است، به یگانگی می رسد.

اندیشه خویش را از همه رو برهنه، احساس خود را بی درگیری و خویشتن خود را به سادگی، همان گونه که هستید نگه دارید، به گونه ای که برکت بتواند شما را لمس کند و هستی تان از دانش آزمایشی ((خدا به گونه ای که براستی هست)) سیراب گردد.

شادمان سر به آسمان بلند کرده و با واژه یا خواست پر شور خویش به پروردگارتان بگوئید که:

آنچه را هستم، پیشکشت می کنم، ای خدای من، زیرا تو از همه رو همانی. از این پیش تر نروید و در آگاهی برهنه و پاک و آغازینی که از خود همان گونه که هستید دارید، آرام گیرید.

 

                                                                                  (سن جان، فراز روی به کوه کارامل)

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 16:55  توسط من و تو  | 

 

 

یکی از گرانبهاترین داراییها شخصیت شماست یا می تواند باشد. وقتی شخصیت خود را به صورت درست ارائه دهید نمی توانید کوهها از جا بکنید،اما می توانید انسانها را تکان دهید. می توانید مردم را چنان دگرگون سازید که شما را دوست داشته باشند،به شما اعتقاد و اعتماد داشته باشند،یاور شما باشند،با شما کار کنند،محبت و دوستی و درک و وفا نثار کنند و همه اینها در عوض آن شخصیتی باشد که شما به آنها نشان می دهید. شخصیت شما بسته به آن که چگونه آن را نشان می دهید می تواند سبب خیر یا شر برای شما باشد.

 

 

 

 

 

واقعا" از خدا ممنونم از اینکه مرا در مسیری قرار داده که تماما" جزء آرزوهای من بوده است.

از اینکه با کسی همراه و همگام شدم که دارای شخصیت عالی است خدا را شکر می کنم.

باید بگم هر روز که بحث های گذشته مون رو ادامه می دیم تا به یک سرانجام مناسب برسونیم بیشتر به این پی می برم که انتخابم کاملا" صحیح بوده و افتخار می کنم که در یک چنین شرایطی، هم صحبتی یافتم که دلش لبریز از مهر و صفا و دلمشغولیش دقیقا" دلمشغولی های من است. راه حل های مورد نظرش تماما" همسان با من و ... بهت افتخار می کنم که با تمام مشکلات موجود تونستی شرایط رو به سمتی پیش ببری که شاید اگر کس دیگری بود نمی توانست از مواجهه با آن پیروز بیرون بیاید(واقعا"  از تو ممنونم) بهت افتخار می کنم که ورای زمان و مکانی و .... وبهت افتخار می کنم که هر گاه که می خواهی، با صلابت خاصی به دنبال حل مشکلات و مقابله با شرایط نامساعد هستی  

واقعا" از خدا و تو ممنونم که این فرصت رو برای من ایجاد کردید تا بتوانم بیان کنم هر آنچه در تصورات من گنجانده شده است و بروز دهم هر آنچه به آن اعتقادی قلبی و ذاتی دارم ...

ای مهربان من تو تنها کسی هستی که از با تو بودن احساس شخصیت می کنم شخصیتی که هر زمان رو به افزوده شدن ظرفیتم می گردد و با آن هر دم طراوت و شادابی در ذره ذره وجودم رخنه می کند. امیدوارم لیاقت تمام خوبی های تو رو داشته باشم و از اعتمادی که به من کردی سربلند بیرون بیایم ....

اینو بدون که مثل همیشه و با تمام وجود دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 10:3  توسط من و تو  | 

 

سلام...

می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می کنم می دانم دست می سایم و می ترسم

باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

 

 

می خواهم با خورشید یکی شوم تا بتوانم در گستره افق پرتو افشانی کنم و به آرزوهای قشنگت لعابی  به رنگ طلا ببخشم ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:40  توسط من و تو  | 

 

 

سلام...

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم که

چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که

صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی بشنود

برای تو و خویش روحی که

این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود،

ما را از خاموشی خویش بیرون بکشد

و بگذارد از آن چیزها که

در بندمان کشیده است

سخن گوییم

 

 

ممنونم از شعر انتخابی بسیار زیبایت ...

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن....

 

با آرزوی برآورده شدن بهترین آرزوهایت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:8  توسط من و تو  | 

 

 

سلام...

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم که

چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که

صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی بشنود

برای تو و خویش روحی که

این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود،

ما را از خاموشی خویش بیرون بکشد

و بگذارد از آن چیزها که

در بندمان کشیده است

سخن گوییم

 

 

ممنونم از شعر انتخابی بسیار زیبایت ...

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن....

 

با آرزوی برآورده شدن بهترین آرزوهایت...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:8  توسط من و تو  | 

 

 

سلام...

برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم که

چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

گوشی که

صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی بشنود

برای تو و خویش روحی که

این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود،

ما را از خاموشی خویش بیرون بکشد

و بگذارد از آن چیزها که

در بندمان کشیده است

سخن گوییم

 

 

ممنونم از شعر انتخابی بسیار زیبایت ...

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن....

 

با آرزوی برآورده شدن بهترین آرزوهایت... 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 13:7  توسط من و تو  | 

 

دنيا ايستاد
دنيا به نظاره ايستاد و من
در آغوشت سبز شدم
و زندگی ِ از ياد رفته را
زندگی کردم.


و چشمانت راز ِ آتش است.
و عشقت پيروزی آدمی ست
هنگامی که به جنگ تقدير می شتابد.
و آغوشت
اندک جايی برای زيستن
اندک جايی برای مردن......

 

* ممنونم بابت شعر انتخابی زیبات ... فوق العاده زیبا بود و تاثیر گذار ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:40  توسط من و تو  | 

 

 

پس از سفرهای بسیار

و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز

برآنم که در کنار تو

لنگر افکنم

بادبان بر چینم

پاروبان هم

سکان رها کنم

به خلوت لنگرگایت در آیم

و در کنارت پهلو گیرم

آغوشت را باز یابم

استواری امن زمین را

زیر پای خویش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 11:39  توسط من و تو  | 

 

سلام ... اول بگذار این هقت شین رو بگذارم تا بعد سر فرصت باهات صحبت کنم باشه؟

 

متن کامل شروط ضمن عقد هدیه نوروزی «زنستان» برای همه زنانی است که قصد ازدواج دارند. شما هم می توانید با انتشار این متن در سایت ها، وبلاگ ها و یا توزیع آن از طریق پست الکترونیکی و نسخه های چاپی به رواج آن در جامعه کمک کنید. شاید این چند خط بهترین هدیه برای زوج های جوانی باشد که می خواهند زندگی شان را بر مبنای برابری بنا کنند.


1. زوج به زوجه وكالت بلا عزل با حق توكيل به غير مي‌دهد تا زوجه در هر زماني كه بخواهد از جانب زوج اقدام به متاركه نموده و از قيد زوجيت خود را رها كند به هر طريق اعم از اخذ يا بذل مهريه.
2. زوجه اجازه دارد از هم اكنون هرگاه خواست به خارج از كشور برود و نياز به اجازه مجدد زوج ندارد. چه براي اخذ يا تمديد يا تجديد گذرنامه و اين اجازه دائمي است.
3. زوجه حق ادامه تحصيل تا هر مرحله اي كه لازم بداند و در هر مكان و محلي كه ايجاب نمايد مخير است.
4. زوج ، زوجه را در انتخاب هر شغلي كه مايل باشد و هر كجا كه بتواند كار كند، مخير مي‌كند و اجازه مي‌دهد كه مشغول به كار شود.
5. زوج و زوجه متعهد مي‌شوند هنگام جدايي اعم از اينكه متاركه به درخواست مرد باشد يا به درخواست زن، كليه دارايی‌ كه بعد از ازدواج دائم زوجين به دست مي‌آورد بين آن ها به مناصفه تقسيم شود.
6. حق انتخاب مسكن و تعيين شهر يا محلي كه زندگي مشترك در آنجا ادامه پيدا كند با زوجه خواهد بود.
7. اگر در آينده زوجين داراي فرزند شدند و طلاق اتفاق افتاد حضانت فرزندان به عهده زوجه باشد و در صورت خروج از كشور نيازي به اذن پدر ندارند.

ازدواج یک قرارداد حقوقی است که بر اساس آن زن و مرد حقوق و تکالیفی را بر عهده می گیرند. بر اساس قوانین مدنی ایران، این حقوق و تکالیف به صورت برابر بین زن و شوهر تقسیم نمی شود و در واقع زن به موجب عقد ازدواج بسیایر از حقوق مدنی و معنوی خود همچون حق سفر، اشتغال، انتخاب مسکن، ولایت بر فرزندان و جدایی از همسر را از دست می دهند و در قبال آن حقوق ماد همچون مهریه و نفقه را به دست می اورند که در بسیاری ازموارد دستیابی به این حقوق مادی هم با مشکل همراه است، براي رفع اين نابرابري و براي اينكه يك تعادلي بين اين حقوق و تكاليف برقرار شود، مي‌توانيم از شروط ضمن عقد استفاده كنيم.يعني زن و شوهر يك سري مسائل مورد توافق خودشان را كه قانون در مورد آنها ساكت است يا نظر قانون در آن زمينه مورد پذيرش آنها نيست ولي مطابق خود قانون توافق خلاف آن هم ممكن است، در سند ازدواج به عنوان شروط ضمن عقد ثبت كنند.
این شروط که شامل حق مسکن، کار، تحصیل، طلاق، تقسیم دارایی های مشترک در هنگام جدایی و حضانت فرزندان است،باید در هنگام عقد نکاح در دفتر خانه ثبت اسناد رسمی در قباله ازدواج ثبت شود.
این شروط باید با عبارات حقوقی معینی در عقدنامه نوشته شود و در صورت ذکر نشدن برخی عبارات خاص حقوقی از حیث اعتبار خارج است و نمی توان به آنها استناد کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:37  توسط من و تو  | 

 

 

راستی فهمیدم امروز چرا اینقدر مثل این شکلکه   شاد و خوشحالم

 

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:28  توسط من و تو  | 

 

 

بنام خالق صبر و گذشت

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

هر نفس كه ميزنيم يك قدم به مرگ نزديك ميشيم و گذشته ها با تمام شيريني ها و تلخي هاش كوچك و كوچك و كوچك ميشن . من الان به اين فكر ميكنم كه زندگي سراسر جبره! يك جبره زيبا چون اراده معشوق در او ونه پس راضي هستم به رضاش!

 

 

آفرینش زن 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد:چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد:دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از
جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا
قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته
باشند.
به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود:بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود:نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است،
تمام کنم.


از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با
يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني
که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد و فداکاری نماید .
فرشته پرسيد:فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد
.
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي
زيادي مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد:آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد:اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت:اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،
تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها
واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و و قتي
دوستانشان پاداش مي گيرند، مي خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر
برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن و
بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد


کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان
مي آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت:اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد:چه عيبي ؟
خداوند گفت:قدر خودش را نمي داند

 

 

 

داشتم تو سایت چرخی می زدم که یدفعه این متن رو دیدم. روش کاملا" تمرکز کرده بودم و داشتم اینو تطبیق می دادم با اطرافیان دیدم واقعا" بخش کوچکی از حق مطلب در مورد گذشت و فداکاری و ... زنها رو بیان کرده. حیفم اومد که برات پست نکنم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:25  توسط من و تو  | 

 

یک بچه همواره می تواند سه چیز به آدم بزرگ بیاموزد:

شاد بودن بدون دلیل،

دائم به کاری مشغول بودن

و تقاضا کردن آنچه با تمام وجود می خواهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:14  توسط من و تو  | 

 

ابتدا می خوام به خاطر تمام اون چیزهایی که باعث شد یکمی من و از خودت دور ببینی عذر خواهی کنم... چون واقعا" دوست ندارم هیچ وقت ناراحتت کنم.

 

امروز هم مثل چند روز گذشته نصف شب از خواب بیدار شدم و به تمامی مطالبی که تو چند روز گذشته با هم صحبت کرده بودیم فکر می کردم. بابا چه پروسه ای هستش این ...

 

قدیما وقتی بچه بودم میدیدم که آدم بزرگا همیشه به نوعی در رابطه با زندگی مخصوصا" دوران پیش از ازدواج، صحبت می کنند و از پستی وبلندی های این مرحله و در نهایت یاد شیرینی اون دوران ... باید بگم که واقعا" دوران جالبیه این دوران... و امیدوارم به خوبی و خوشی تا انتها پیش بره.

 

نمیدونم شاید برات اتفاق افتاده باشه بعضی روزا وقتی که از خواب پا می شی می بینی که عجب انرژی بالایی داری و اصلا" تو پوست خودت نیستی... ولی هر کاری می کنی که اونو به دیگران هم منتقل کنی نمی تونی الان هم از اون وقتهاست. باور کن نزدیک یک ساعت بیشتره که پای کامپیوتر نشستم و می خوام مطلبی که بیان کننده حالتم هست رو بگم ولی نمی تونم ...

فقط می دونم امروز روز شادی هستش. امیدوارم برای تو هم همینطور باشه.

 

راستی مطلب قبلی رو کامل و با دل و حوصله خوندی (سر فصل های تازه رو می گم)؟

 

 

شادِ شادِ شادِ شادِ.............................................شاد باشی.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 7:12  توسط من و تو  | 

 

سلام...

مطالبی که پست کرده بودی رو کامل خوندم به جزء هفت شین که سایت در دسترس نیست؟؟

دوست دارم یکی یکی تمامی موارد و یا حتی بیشتر از این موارد رو با هم به صورت رودرو باز کنیم تا بطور کامل با دیدگاه هم آشناتر بشیم.

البته فکر کنم من بطور کامل بعضی از نکاتی که در این متن آورده بودی رو توضیح دادم و نوع نگاهم و افق فکرییم را نیز همینطور.

اگه تونستی مطلب هفت شین رو یکبار دیگه روی صفحه اصلی فصل - مشترک پست کن تا اونو هم بخونم و بطور کامل صحبت بکنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 6:7  توسط من و تو  | 

 

سلام ...

اول از همه بگذار از اینکه ناخواسته امشب باعث شدم به قول وفادار نمونی و برنامه ات رو عوض کنی معذرت خواهی کنم ... باور کن اصرارم برای موندن فقط به این خاطر بود که وقتی می تونیم شام دور هم یه لقمه نون بخوریم چرا اینکار رو نکنیم و الکی خودمون رو تو خرج بندازیم ... در هر صورت اگه ناراحتت کردم از صمیم قلب عذر می خوام ...

اما در مورد اونچه که برام خیلی مهمه و دلم می خواست در موردش حرف بزنم اما منتظر بودم ببینم آیا اصلاْ به این مرحله می رسم که نیاز به بازگو کردنشون باشه یا نه که با توجه به تغییر و تحولی که از لحاظ احساس درم بوجود اومده فکر می کنم موعد گفتنشون رسیده باشه .... اینهایی که اینجا می گذارم رو قبلاْ نوشتم و دلم می خواد خودت از لابلای حرفام منظورم رو بگیری تا بعد رو در رو سر فرصت باهم درموردشون صحبت کنیم ....

 

خوشحالم از اینکه آرزوی دیروزم رو البته با تاخیری یک روزه و با کمی دخل و تصرف در مکانش برآورده کردم و ساعتها زیر بارش برف راه رفتم و از ته دل نفس کشیدم ... خیلی جالب بود حتی اون بخش از موهام که افتاده بودن تو صورتم قشنگ مثل قندیل های آویزون از غارها رو دیدی همونجوری یخ بسته بودن و خلاصه کلی بنظرم قشنگ و دیدنی شده بودن ... 
        از دیشب با خودم کلی نقشه کشیدم که حالا که مجبورم فردا از خونه بزنم بیرون کاشکی چندتا از کارهای عقب افتاده ام رو هم انجام بدم تا نه تنها پیاده رویم با یه هدفی توام باشه حداقل دلم خوش باشه که یکی دوتا کار مفید انجام دادم و الکی نچرخیدم... از بین کارهایی که باید انجام می دادم یکیش خرید یکی از کتابهای شیرین عبادی بود که برخلاف تصورم گیر آوردنش چندان هم که فکر می کردم راحت نبود ... برام عجیب بود که چطور حتی کتاب فروشی های بزرگی مثل کتابفروشی سر فاطمی و یا انتشارات هاشمی که واسه خودشون اسم و رسمی دارن کتاب های خانم شیرین عبادی رو که خدا بخواد سال 2004 هم برنده ی جایزه نوبل بودن رو نداشتن. حتی تو انقلاب هم دو سه تا از کتابفروشی هایی که معمولا تا دنبال کتاب خاصی می گشتم می تونستم از طریق اونها کتاب مورد نظر رو پیدا کنم یا گفتن نداریم یا گفتن تموم شده ... خلاصه که کلی جا خوردم ... حالا ایشالله کتاب"حقوق زن" در قوانین جمهوری اسلامی رو که تموم کردم حتماً نکاتیش رو که بنظرم جالب بیاد اینجا می گذارم. 

** مي دونم که مدتهاست قول دادم که بخشهايي از کتاب "حقوق زن در قوانين جمهوري اسلامي ايران" خانم شيرين عبادي رو اينجا بگذارم و مي خوام از پيش گفتار کتابش شروع کنم ..."حقوق زن " يکي از مهم ترين رشته هاي حقوق بشر است. به اعتقاد بسياري از حقوق دانان بررسي وضعيت حقوقي زنان در هر اجتماعي بهترين شاخص و ترازو براي سنجش وضعيت حقوق بشر در آن اجتماع است و به عبارت دقيقتر اگر زنان در کشوري در وضعيت مطلوبي به سر برند، اين امر نشانه ي پايبندي حکومت به موازين حقوق بشر بوده و مسلماً موارد نقض حقوق بشر در آنجا اندک و قابل اغماض است.. منظور از "حقوق زن" بحث از حقوقي است که يک زن به مناسبت زن بودنش دارد يا از آن محروم است...

کتاب خانم عبادي سر فصل هاي زيادي داره، از نگاه قانون اساسي به زن گرفته تا فعاليتهاي اجتماعي سياستهاي فرهنگي و مسائل حقوقي کار و آموزش و غيره که کم و بيش همه مون هم مي دونيم و من از اين ميون مي خوام اينجا از حقوق زن در ازدواج و وضعيت حقوق زن در منزل شوهر و روابط حقوقي مادر و فرزند بگم مي دونم که بر حسب شرايط حالم کاملاً سليقه اي گزينش کردم و از اين بابت پيشاپيش معذرت مي خوام ...

 

تابعيت:
تابعيت عبارت است از رابطه حقوقي و سياسي که فردي را به کشوري مربوط مي کند. سيستم حقوقي ايران در اين مورد نيز با عنايت بيشتري به مردان نگاه کرده است.
بند 6 ماده ي 976 قانون مدني مقرر داشته که به هر زن تبعه ي خارجي که شوهر ايراني اختيار کند تابعيت ايران اعطاء خواهد شد. اما اگر زن ايراني با مرد خارجي ازدواج کند نه تنها همسر وي به تابعيت ايران در نخواهد آمد بلکه حتي ممکن است طبق قانون دولت متبوع شوهر، تابعيت شوهر به واسطه ي عقد ازدواج نيز به وي تحميل شود که در اين صورت زن طبق ماده ي 987 تابعيت ايراني خود را از دست خواهد داد. زن غير ايراني که در نتيجه ازدواج تابعيت ايران را تحصيل کرده است مي تواند بعد از طلاق يا فوت شوهر ايراني به تابعيت اول خود رجوع نمايد مشروط بر اينکه وزارت امور خارجه را کتباً مطلع کند. نکته جالب توجه آن است که هر زن شوهر مرده که از شوهر سابق خود اولاد دارد مادام که اولاد او به سن 18 سال تمام نرسيده باشد طبق ماده 986 قانون مدني نمي تواند از اين حق استفاده کند. به عبارت ديگر داشتن اولاد مانع از آن است که زني به تابعيت قبلي خود مراجعه کند، اما همين زن طبق آنچه که قبلاً گفته شد اختياري در خصوص اموال فرزندان خود ندارد و آنها تحت ولايت قهري پدر خواهند بود ...


اقامتگاه:
هر شخص اعم از حقيقي يا حقوقي بايد داراي يکاقامتگاه اشد. اقامتگاه عبارت از محلي است که شخص در آنجا سکونت داشته و مرکز مهم امور او نيز آنجا باشد ... طبق ماده ي 1005 قانون مدني ، اقامتگاه زن شوهردار همان اقامتگاه شوهر است. معذلک زني که شوهر او اقامتگاه معلومي ندارد و هم چنين زني که با رضايت شوهر خود و يا با اجازه ي دادگاه  مسکن عليحده اختيار کرده  مي تواند اقامتگاه شخصي عليحده نيز داشته باشد.

سکونت در منزل شوهر:
طبق ماده 1114قانون مدني زن بايد در منزليکه شوهر تعيين مي کند سکني گزيند مگر آنکه اختيار تعيين منزل به زن داده شده باشد.اگر بودن زن با شوهر در يک منزل متضمن خوف ضرر بدني يا مالي يا شرافتي براي زن باشد ، زن مي تواند مسکن عليحده اختيار کند و در صورت اثبات اين مطلب در دادگاه ، زن از بازگشت به منزل شوهر معاف است و شوهر بايد نفقه ي او را در مسکني که به سر مي برد بپردازد
...(من موندم يعني حتي تو اين شرايط که بيم جاني و مالي و شرافتي زن مي ره قانون بهش حق طلاق رو نمي ده که حتي در اون صورت مرد مجبور به دادن نفقه است؟)

امور مالي زن شوهردار:
زني که شوهر مي کند مي تواند مستقلاً در دارائي شخصي خود هر تصرفي را که مي خواهد بکند و محتاج به اجازه ي کسب نظر از شوهر نيست، چه اموال را در زمان ازدواج بدست آورده باشد و چه قبل از آن.مساله مهمي که بايد مورد توجه قرار بگيرد ، اموال حاصل در دوران ازدواج است که اين گونه اموال معمولاً به اسم شوهر ثبت شده و متعلق به او مي باشد زيرا اکثر زنان ايراني خانه دار هستند و اين شوهراست که به کار خارج از منزل  و فعاليت اقتصادي اشتغال داشته و تحصيل درآمد مي نمايد و همسر وي که با تمام نيرو و توان ، آسايش شوهر و فرزندان را فراهم کرده تا شوهر بتواند در سايه آرامش خانوادگي بهتر فعاليت نموده و در نتيجه درآمد بيشتري تحصيل کند و مالي گرد آورد، هيچ سهمي در اين گونه اموال ندارد. از اين رو بهتر است هنگام ازدواج شرط شود که در صورت جدايي و طلاقاموال شوهر که بعد از ازدواج حاصل شده است بايد بالمنافصه بين زن و مرد تقسيم گردد.

تحصيل و کار کردن زن:
در قوانين ايران زن حق دارد تحصيل کند و براي اين امر محتاج به موافقت شوهر نيست همچنين زن مي تواند کار کند و شوهر فقط حق دارد زن خود را از حرفه يا صنعتي که منافي مصالح خانوادگي يا حيثيات خود زن باشد منع کند. شوهر راسا نمي تواند به بهانه اينکه شغل زن منافي با مصالح يا حيثيت خانوادگي است از کار کردن وي جلوگيري کند بلکه بايد به دادگاه خانواده مراجعه و اين امر را به اثبات برساند. در صورتي که دادگاه ادعاي شوهر را وارد تشخيص دهد حکم مي دهد که زن از اشتغال به حرفه يا صنعت مذکور خودداري کند. البته حکم صادره فقط براي شغليا حرفه اي است که نسبت به آن حکم صادر شده و به عبارت ديگر زن مي تواند به شغل ديگري اشتغال ورزد.

نام خانوادگي:
در ايران، نام خانوادگي شوهر پس از ازدواج، به ز تحميل نمي شود و او نام خانوادي خود را قانوناً حفظ کرده و در اجتماع و در اسناد سجلي به همان نام خوانده مي شود. در صورتي که زني پس از ازدواج نخواهد از نام خانوادگي همسر خود استفاده کند، يعني نام او را وارد اسناد سجلي خود نمايد، يايد شوهر موافقت کند...خروج از کشور:صدور گذرنامه و خروج از کشور براي زنان شوهردار موکول به موافقت کتبي همسر آنان است و اگر شوهر اجازه ندهد، زن در مواقع اضطراري مي تواند با مراجعه به دادگاه دلايل خود را مبني بر لزوم خروج از کشور تقديم و تقاضاي صدور اجازه براي خروج از کشور کند.


تعدد زوجات:
در قانون  مدني مواردي وجود دارد که به اجمال مي رساند که مرد مي تواند زنان متعدد بگيرد. بعنوان مثال ماده ي 942 مقرر مي دارد " در صورت تعدد زوجات ربع يا ثمن ترکه به زوجه تعلق دارد بين همه ي آنان بالسويه تقسيم مي شود."در هيچ يک از قوانين ما حدود اختيارات مرد مشخص نشده است ولي فقه اسلامي که پایه و اساس قوانین دولت اسلامی ایران است، در مورد نکاح دایم بیش از جهار زوجه را جایز نمی شمرد . بنابراین مردی که چهار زن در نکاح دائم خود دارد نمی تواند برای بار پنجم با زنی بطور دائم ازدواج کند. در نکاح منقطع حدی وجود ندارد و یک مرد نمی تواند تا هر اندازه که مایل باشد ازدواج موقت کنددر اسلام هم که تعدد زوجات پذیرفته شده، اجرای آن مشروط بر این است که مرد توانایی اجرای عدالت را بین آنها را داشته باشد. اجرای چنین عدالتی چندان دشوار است که بسیاری از حقوقدانان در امکان آن تردید کرده اند. متاسفانه قانون مدنی تشخیص این شرط یعنی امکان اجرای عدالت را به خود شوهر واگذار کرده است و همین امر موجب سوء استفاده ی پاره ای از مردان گردیده است.


خوب چون بحث به درازا کشید و از طرفی هم من دیگه کم کم باید حاضر بشم همین جا مطلب رو تموم می کنم و چندتا از بحث باقی مونده رو ، سهم الارث زوجین از یکدیگر، نفقه و شروط ضمن العقد رو می گذارم برای پست بعدی ...

 

  

مي دونم يکم بحث حقوق زنان و برخي از واژه هايي که بکار رفته صقيل و خوندنش يکم بيشتر از معمول حوصله مي خواد اما حتي خوندن گذریش خصوصاً براي خانمها خالي از لطف نيست.


سهم الارث زوجين از يکديگر:
هر يک از زوجين که فوت کند ديگري از او ارث مي برد ، به شرط اين که اين نکاح بين زوجين دائم باشد (در نکاح منقطع زن و شوهر از هم ارث نمي برند) ميزان سهم الارث زوجين متفاوت است و بدين جهت جداگانه مورد بررسي قرار مي گيرد:
الف: سهم الارث شوهر از زن - در صورتي که زوجه فوت کند و اولاد يا اولاد اولاد (از هر درجه) داشته باشد طبق ماده ي 913 قانون مدني يک چهارم ترکه را شوهر مي برد ، خواه اولاد زن از شوهر مذکور باشد يا از مرد ديگري
در صورتي که زن اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد، يک دوم ترکه به شوهر مي رسد. اگر زوجه اقرباي نسبي نداشته باشد به عبارت ديگر وارث او منحصر به شوهرش باشد طبق ماده ي 949 قانون مدني شوهر تمام ترکه را به ارث خواهد برد. زوج از تمام اموال زوجه اعم از منقول و غير منقول ارث مي برد.
ب: سهم الارث زن از شوهر: در صورتي که شوهر فوت کند و اولاد يا اولاد اولاد داشته باشد ، يک هشتم ترکه طبق قانون 913 قانون مدني به زن مي رسد ، خواه اولاد شوهر از زن مذبور باشد يا از زن ديگري و چنانچه مرد اولاد يا اولاد اولاد نداشته باشد يک چهارم ترکه را به ارث مي برد. در صورتي که مردي فوت کند و اقرباي نسبي نداشته باشد که از او ارث برند يعني در واقع وارث او منحصر به زنش باشد همسر او فقط يک چهارم ترکه را مي برد و بقيه ي ماترک طبق ماده ي 949 قانون در حکم اموال بلاوارث بوده و متعلق به دولت است
.....(واقعا خيلي جالبه من موندم يه زن خانه داري که يه عمر چشمش به دست شوهرش بوده بعد فوت همسرش براي استقلال مالي بيشتربه ترکه همسرش نيازمنده يا شوهري که يه عمر بيرون از خونه کار کرده و حتي حالا با مرگ زنش هم قادره از لحاظ مالي گليم خودش رو از آب بکشه بيرون )


شرط ضمن العقد:
قانون مدني اجازه داده است که زوجين هنگام عقد ازدواج هر شرطي را که مخالف مقتضيات عقد نباشد ، تعيين نموده و طبق آن بعداً عمل کنند.
در توضيح اين مطلب بايد گفت که، شرط ضمن عقد بر دو نوع است:
الف: شرط مخالف مقتضاي عقد
ب: شرط موافق مقتضاي عقد يا شرط مخالف اطلاق عقد.
شرط مخالف اقتضاي عقد ، شرطي است که با فلسفه عقد در تضاد است.
فلسفه عقد ازدواج ، تشکيل خانواده و تمتع جنسي زوجين از يکديگر است. فرضاً زن نمي تواند هنگام عقد ازدواج شرط کند که شوهر حق آميزش جنسي با او را ندارد و يا اين که مرد نمي تواند شرط کند که بعد از عروسي اگر فرزنداني متولد شدند زوجه مادر آنها نباشد و آن ها فقط فرزندان پدر محسوب شووند. چنين شروطي مخالف با اقتضاي عقد ازدواج است و باطل است.
شرط موافق با مقتضاي عقد ، شرطي است که با مقتضاي عقد مخالف نبوده و در صورت توافق طرفين ، مي توان آن را جايگزين قانون نمود.
از جمله به موجب قانون ، زن مکلف به تبعيت از محل سکونت همسر خود مي باشد يعني اگر زن و شوهري در تهران زندگي مي کردند و در اين شهر هم عروسي کرده بودند به علت ماموريت اداري شوهر به اهواز منتقل شوند، زن بايد از اين امر تبعيت کند و همراه شوهر به اهواز برود اما اگر هنگام عقد ازدواج براي زن حق مسکن قائل شده باشند در چنين حالتي زن مکلف به تبعيت از محل سکونت مرد نيست و مي تواند در تهران بماند و شوهر وظيفه دارد که مخارج او و نفقه اش را بدهد.
ماده ي 1119 قانون مدني در اين خصوص مقرر داشته "طرفين عقد ازدواج مي توانند هر شرطي که مخالف با مقتضاي عقد مزبور نباشد در ضمن عقد ازدواج يا عقد لازم ديگر بنمايند مثل اينکه شرط شود هرگاه شوهر زن ديگري بگيرد يا در مدت معيني غايب شود يل ترک انفاق کند يا بر عليه حيات زن سوء قصد کند يا سوء رفتاري نمايد که زندگاني آنها با يکديگر غيرقابل تحمل شود ، زن وکيل و و وکيل در توکيل باشد که، پس از از اثبات تحقق شرط در محکمه و صدور حکم نهايي خود را مطلقه سازد" ..... زوجين مي توانند علاوه بر شروط چاپ شده در قباله ي نکاحيه هر شرطي که مايل باشند و خلاف مقتضاي عقد نباشد به آن اضافه کنند از جمله زن مي تواند شرط کند که اجازه خروج از کشور را دارد و مرد نمي تواند مانع از خروج او گردد.


خوب اينجور که پيداست اگه خانمها کمي از حق و حقوقشون خصوصاً امکان ورود شروط ضمن العقد آگاه باشند بطور نسبي شايد بتونند خيلي از نابرابريهايي که بر طبق قانون مدني در حقشون تحميل شده رو تعديل کنند ... اما من که همه چي رو گفتم بگذار حرف دلم رو هم بزنم ... بنظرم اگر شريک زندگي آدم هنوز به اون درجه از آگاهي نرسيده باشه که بین زن و مرد نه از لحاظ فیزیکی که از لحاظ انسانی فرقی قائل نباشه و بواسطه ی یکسری شروط حتی بدون اعتقاد قلبی مجبور به پذیرش یکسری حقوق مسلم یک زن بشه پس همون بهتر که اون زندگی از همون اول پایه ریزی نشه تا بعدها در طول زندگی حتی نیاز به استفاده ی قانونی از این شروط هم نشه .... بگذریم چون فکر کنم حتی خود من با این همه دبدبه و کبکبه هنوز با این مورد مشکل دارم ....................

 

اصلاً برام قابل هضم نیست زن یا مردی که همسر داره و از اون بدتر حتی با داشتن فرزند اینچنین قبیحانه از مرد و زنهای دیگه سخن به میون بیاره ... یکی از دلایلی که باعث شد امسال چندان از مسافرت لذت نبرم و مدام برای لحظه ی بازگشت به منزل ثانیه شماری کنم همنشینی اجباری با مادر نوید و آشنا شدن با افکار و عقایدش بود که بطور کاملاً نامحسوسی همچون سوهان، روح و روانم را می سائید و هر لحظه بیش از لحظه ی پیشین من رو از بودن در اون جمع چند نفره منزجر می کرد ... خیلی سعی کردم ار لابلای حرفای شوخی و جدیش مشکل رو ریشه یابی کنم و بفهمم بعد از گذشت 10 سال از زندگی مشترکشون علت رسیدن به این مرحله چی می تونسته باشه... اما خوب نمی شد یکطرفه به قاضی رفت و بدون صورت مسئله معما رو حل کرد ... برای رسیدن به علت اصلی یا حداقل، قدم گذاشتن تو راه درستش شرط اول حضور امیر تو جمعمون و شنیدن حرفایش بود که خوب هیچ جوره امکانپذیر نبود ... خیلی دلم می خواست بدونم که آیا امیر هم می دونه که زنش تو این چندین و چند ساله تنها به صرف اینکه زن شرعیشه بوده و مادر بچه اش باهاش زیر یه سقف زندگی کرده ... منی که غریبه ای بیش نبودم از روز سوم دیگه برام مسجل شد که بین این خانواده ی 3 نفره ی ظاهراً خوشبخت و دوست داشتنی ذره ای صمیمیت و محبت قلبی نیست ... نمی دونم مقصر امیریه که از همون روزهای اولیه حالا دونسته یا ندونسته یکسری از ریزه کاریهای زندگی مشترک رو رعایت نکرده و باعث جریحه دار شدن احساسات مادر نوید شده یا مقصر مادر و پدر مادر نوید بودن که بدون اینکه دخترشون به بلوغ فکری و روحی برای پذیرش یه زندگی جدید و مستقل توام با فراز و نشیبش برسه اون رو به جلو سوق دادن ... نمی دونم مقصر مادر نوید که به جای رسیدگی به بچه و زندگیش روزهاش رو با نشستن پای کامپیوتر و چت کردن تو چت رومها با این و اون سپری می کنه یا امیری که از همون شروع زندگی بودن در کناره خانواده پدریش و صرف شام تو اونجا رو به بودن در کنار همسرش و خوردن دست پختش ترجیح داده و این موضوع حالا برای مادر نوید گناه نابخشودنی شده که حتی با گذشت ۱۰ سال از اون روزها نمی خواد خاطره اش رو از ذهن پاک کنه و امیر رو ببخشه ............................. درسته درسته که زندگی مشترک سرشار از ریزه کارهای بزرگ و کوچیکیه که رعایت نکردنشون یا گذشتن از کنار اونها هر چند سهوی و ناخواسته در دراز مدت باعث بوجود اومدن شکافهای عمیقی می شه اما این دلیل نمی شه که حداقل تا روزی که به اسم زن و شوهر زیر یه سقف باهم زندگی میکنیم هر کدوم تو خیال خودمون دنیایی رو بدون حضور شریک زندگیمون متصور بشیم و شروع به رویا پردازی کنیم و تو ضمیرمون وجود و نقش همسرمون رو بطور کامل پاک کنیم مگر اینکه تکلیف هردومون رو روشن کرده باشیم و از قید و بند تاهل به نوعی آزاد شده باشیم .... هنوز هم میگم "اصلاً برام قابل هضم نیست زن یا مردی که همسر داره و از اون بدتر حتی با داشتن فرزند اینچنین قبیحانه از مرد و زنهای دیگه سخن به میون بیاره ... "  

* از این هفت شین ازدواج خیلی خوشم اومد شما هم اگه حوصله شو داشتین یه نگاهی بهش بندازین ...

 

اصلاً آقا جون ما نگفتیم حق طلاق رو یکطرفه به ما خانمها بدن، چرا این حق رو دو طرفه نمی کنن؟! چرا یه مرد می تونه هر وقت که دلش خواست در عرض سه سوت زنش رو طلاق بده یا برعکس تا هروقت که خواست طلاق نده اما یه زن بیچاره برای گرفتن این حق گاهاً مجبوره سالیان سال از این دادگاه به اون دادگاه بشه و با گذشتن از کلیه ی حق و حقوق منقول و غیر منقولش آیا موفق بشه از همسرش جذا بشه و آیا نشه ............. وای خدایا باز من مجله ی زنان رو خوندم و این  عِرقِ (راستی درست نوشتم این واژه رو؟) فمینیستیم گُل کرد و کلی اعصاب من رو داغون ......... آخه چرا باید تو مملکتی زندگی کنیم که خانمهاش از پیش پا افتاده ترین حق و حقوقشون محروماً؟ آخه چرا مادری که نه ماه تموم بچه اش رو با شیره ی وجودی خودش می پروره و بزرگ می کنه، پای طلاق که برسه حتی  اگه پدر شایستگی احراز و نگهداری کودک رو نداشته باشه باز خانواده ی شوهر هستن که سرپرست و قیم بچه محسوب می شن؟!!!! خدایا آخه ناعدالتی تا به کی و تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ دلم می خواد تموم نماینده های زن مجلس حال حاضر رو که نقششون حتی از یه مترسک هم پایین تره با  آُوردنگی بندازم بیرون حقا که همون بدردِ کلفتی از شوهرها و بچه هاشون تو خونه می خورن و نه بیشتر ..........  

 

نمي دونم چرا هربار که وارد مقوله احقاق حقوق زنها مي شيم، هر بار که به نوعي نارضايتي خودم رو از اونچه که بر سر دخترکها و زنهاي اين مرز و بوم مي ياد، بيان مي کنم زودي ناراحت مي شي و موضع مي گيري.هميشه حرفت اين بوده که مگه حالا قراره من با اين جور مسائل درگير بشم که نيازي به احقاق اين حق و حقوقها پيدا کنم .....عزيزم! منِ نوعي شايد هيچ وقت به خاطر سطح فکر بالاي تو و شعور و معرفتي که داري و اينکه هميشه به يک زن به چشم يک انسان - نه کمتر و نه بيشتر - نگاه مي کني و تو داشتن حق و حقوق انساني، تفاوتي بين جنس مونث و مذکر قائل نيستي، به مشکلي بر نخورم و به جایي نرسم که بخوام در برابر تبعيضهايي که قانون مدني جمهوري اسلامي ايران در حق زنهاي جامعه اش که در خوشبينانه ترين حالت ممکن حداقل نيمي از  همين جامعه رو تشکيل مي دن، به زانو در نيام و صرفاً به خاطر اينکه تو آدم روشني هستي به قول معروف قِصِر (درست نوشتم اين واژه رو؟) در برم اما چه تضميني هست فرداي روز دختر من، مادر من، خواهر من، دوست من و ساير دخترکها و زنهاي شهرم، کشورم تاوان اين ناعدالتي ها رو، اين تبعيضهاي فاحش رو ندَن؟ کمااينکه  زنهاي نسلهاي گذشتمون، مادربزرگهامون و مادران و مادرهاشون اين تاوان رو مکرراً پس دادن؟! چرا منِ نوعي، منِ زن، حتي با رسيدن به بلوغ فکري و جسمي بايد تو تک تکِ تصميم گيريهام - از اجازه ي خروج از خونه گرفته، از خروج از شهر و کشور و تغيير و تعيين محل زندگي و شغل و ا دامه ي تحصيل گرفته تا انتخاب همسر و شريک زندگيم به اجبار بايد سايه ي يه مرد رو بالا سرم احساس کنم؟ چرا من، منِِ زن، نبايد مثل يه مرد آزادانه تو هر مورد ممکن تصميم بگيرم و عمل کنم؟ چرا زندگي من، منِ زن، بايد نصف زندگي يه مرد ارزش داشته باشه؟ چرا شهادت من، منِ زن، با توجيه ناقص العقلي، بايد يک چهارم شهادت يه مرد تو دادگاه اعتبار داشته باشه اما پاي مجازات کيفري که مي رسه من، منِِ زن، تو 9 سالگي عقل و شعورم در حد و اندازه ي يه پسر 15 ساله حساب مي شه و اگه تو اين سن خطايي مرتکب بشم بايد همپاي يه پسر 15 ساله مجازات بشم................... تو رو خدا حرفهام رو لمس کن!احساسم رو درک  کن! براي چند دقيقه خودت رو جاي دختري بگذار که براي انجام کوچکترين کار ناچارِ به تک تک اعضاي خانواده از پدر و مادر گرفته تا برادر کوچيکتر  توضيح بده ..... وقتي باهات از شروط ضمن عقد صحبت مي کنم و اينکه دوست دارم همه ي زنهاي اين مرز و بوم به اين امر واقف بشن و ازش بهره مند، نه بخاطره اين که حرفات رو قبول ندارم و به قولت اطمينان - که اگه حقيقتاً اينطور بود خودتم خوب مي دوني،الان ديگه نه من  توي اين جايگاه بودم و نه تو - بلکه صرفاً به اين خاطره که با همين تبصره هايي که نتيجه ي دوندگي و تلاش چندين و چند ساله ي زنهاي کشورم براي رسيدن به حق مشروعشونه، به اين قانون به ظاهر مدني اما در باطن مردسالارانه، دهن کجي کنم و به اين مجتهدهاي خشک مغزي که صرفاً به واسطه مرد بودنشون، به خودشون اجازه ي دخل و تصرف تو حق و حقوق ما زنها رو مي دن، بفهمونم که من، منِ زن، همون زني که تو امثالهم موقع قانونگذاري بهش به چشم يه موجود ناقص العقل نظر انداختي، همون ضعيفه، حالي کنم که قرار نيست به اين راحتي راحتي ها زير يوغ زور و بي عدالتي که تو در حقم روا داشتي برم و از حقهاي مشروع خودم چشم پوشي کنم ....... دلم خيلي پره خيلي خيلي زياد....از تک تک اونهايي که اون بالا رو مسند قدرت تکيه زدن، اما خم به ابرو نمي يارن و بي تفاوت از کنارِ اين همه تبعيض مي گذرن .... از تک تک زنهايي که فقط اسم نماينده بودن ما رو يدک مي کشن و در عمل نقششون حتي کمتر از يه مترسکه................... از خيلي ها دلم پره خيلي زياد ...........   

 

چندی پیش تو مجله زنان، شماره ی آبان ماهش، مطلبی رو از قول "بتول محتشمی" در خصوص بیمه شدن زنان خانه دار خوندم که کلی من رو به فکر وداشت. خانم محتشمی گفته بودن طی آماری که گرفته شده در حال حاضر 12 میلیون خانم خانه دار در سطح کشور هستند که بیمه نیستند و کاش دولت طرحی رو تصویب کنه که علاوه بر اینکه همسران بانوان خانه دار رو مکلف می کنه تا اون ها رو بیمه کنند خودش هم درصدی از هزینه ی بیمه زنان خانه دار رو بپردازه تا علاوه بر اینکه در آینده بانوان خانه دار از یک پشتوانه مالی برخوردار می شن از طرفی هم خیلی به سرپرست خانواده فشار اقتصادی وارد نشه.
        راستش از این تعجب کردم که چطور خود من تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم که بیمه شدن خانم های خانه دار در برابر انجام این همه کار ریز و درشت، از رتق و فتق امور داخل منزل گرفته تا رسیدگی به تغذیه ی اعضاء خانواده و تربیت درست بچه ها و کلاً در یک کلام مدیریت داخلی، اونهم بی چشم داشت حقوق و پرداختی، می تونه حداقل حداقل کار ممکن برای قدردانی از زحماتی باشه که یه زن خانه دار به طور روزمره داره انجام می ده...
        اما همه چیز و گفتم الا یه چیز ... می دونی با تموم این حرفا و حق و حقوق هایی که بر شمردم، اگه بنا باشه یک مشت قانون و مصوبه و حتی در راس، دولت، همسری رو وادار به بیمه کردن همسرش کنه، بدون اینکه در باطن ضرورت این امر رو حداقل برای آسایش آینده همسرش درک کنه و قلباً راضی به اینکار نباشه، ذره ای ارزش نداره و همون بهتر که نباشه ... بنظرم زمانی این طرح می تونه قشنگ باشه که همون طور که یه خانم تو خونش بی چشم داشت حق و حقوقی، تنها بخاطر تامین آسایش هر چه بیشتر خانواده اش و مستولی کردن گرما و صمیمیت در بین اعضاش این گذشت رو از خودش نشون می ده، یه آقا هم برای اینکه نه تنها در کلام که در عمل هم نشون بده قدردان زحمات همسرش هست، بدون کوچکترین زور و اجباری خودش داوطلبانه همسر خانه دارش رو برای تضمین رفاه آتیه اش، بیمه کنه ...       

 

        * فکر می کنم این چند وقته، حتی شایدم واقعا به طور ناخودآگاه، دیگه زیادی دارم در برابر جنس مذکر و مونث و انتظارات و توقعاتی که ممکنه بعدها وقتی زیر یه سقف زندگی می کنن بوجود بیان، حساسیت نشون میدم ...
        نمی دونم چم شده اما همش دنبال بهانه جویی هستم و اینکه همش یه جوری ثابت کنم که همه ی مردهای ایرونی مثل هم هستن همگی فقط کار کردن و زحمتی که خودشون خارج از خونه می کشن رو می بینن و دیگه کاری ندارن به اینکه اوضاع خونه چه خبره و خانم خونه چی کار می کنه و ... نمی دونم به گمونم زیادی آشفتم ... یا نه اصلا شایدم واقعا حق با من باشه ... اصلاً ایها الناس اگه خانمی پیدا بشه و از همسرش انتظار آشپزی اون هم نه در شرایط معمولی، بلکه در وقوع شرایط خاص داشته باشه انتظار بی جاییه؟ خدایا کاش یکی که نه مرد بود و نه زن، بی طرف بی طرف، پیدا می شد و بهم می گفت این انتظار من به فلان دلیل فلان دلیل بی جاست یا با جاست ... اصلاً بی خیال بابا، ما که در موردش بحثم کردیم و حالا دیگه می دونم در این خصوص چه حسی داری پس دیگه گفتن این حرفا چه دردی رو می خواد دوا کنه؟  فکر نکنم دیگه در خصوص این موضوع بخوام باهات بحثی کنم ، یا حتی ازت انتظاری داشته باشم ....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:3  توسط من و تو  | 

 

 

 

 

مصائب و مشکلات را آن طور که هست بپذیرید و خود را آماده سازید که همان طور قبولش کنید زیرا تحمل و پذیرش آنچه اتفاق می افتد اولین قدمی است که در راه مغلوب کردن نتایج مصائب و بدبختیها برداشته می شود. (ویلیام جیمس)

 

.

.

.

انتخاب یک نقش، ابتدا امری است انتخابی، اما بعد از مدتها تبدیل به قسمتی از شخصیت آدمی می شود. (گافمن)

از اینکه سعی می کنید به این سرعت برای خودتون نقشی درخور شخصیت تون و موقعیت تون انتخاب کنید خیلی خوشحالم و امیدوارم در بتونم هر چند کم، کمک تون کنم.

 

 

می خواهم به جایی برم که تا حالا هیچ کس پا نگذاشته باشه... شاید این جمله رو بارها شنیده باشی و یا حتی خودت هم بیان کرده باشی. فکر می کنی واقعا" این امر شدنی هست یا خیر؟

به نظر من این موضوع کاملا" با نوع نگرش آدم به توانمندی خودش و توجه فرد به نحوه انجام کارها توسط خودش و همچنین به اینکه واقعا" بخواهد کاری را انجام دهد، باز میگردد. باید بدانیم خواستن نه به معنای میل داشتن،آرزو کردن و امیدوار بودن است بلکه به معنای عمل کردن است.

 البته در این مواقع وجود یک همفکر به عنوان یک کاتالیزور می تواند موجبات شکوفایی سریعتر تمامی استعداد های نهفته و یا ترد شده و یا به چالش کشیده شده فرد را بوجود آورد. ولی لازمه آن، این مطلب است که ترس از دنیایی که نه مخالف انسان است نه موافق او بلکه بی طرف است و یا ترس از اطرافیان و همچنین تردیدهای خودمان را باید از بین ببریم . به قول شکسپیر تردید ها به ما خیانت می کنند. ما را از کوشش بر حذر می دارند و از پیروزیهایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهد شد محروم می سازند.

برای گذر از این تردیدها باید با دلی پاک به ضمیر باطن خود نگاه کنیم و  لازم است همیشه این مطلب را تکرار کنیم که ضمیر باطن همواره به خواسته های درونی ام اعم از مثبت یا منفی پاسخ می دهد و باید آرزوها و اهداف خود را به ضمیر باطن بسپارید تا با دقت روی آن کار کند و نتیجه صحیح را در اختیارتان قرار دهد. بد نیست بدانیم  اگر از موضوعی بترسید و دائما" آن را با خود تکرار کنید، مغز نیز بدون تبعیت از شما همان پاسخی را می دهد که شما پیش خود تکرار کرده اید. این معرف مثلی است که می گوید از آنچه می ترسیدم سرم آمد(با توجه به اینکه منفی گرایی قدرت بسیار بالایی دارد). پس راه پیشگیرانه آن مشکل این است که همواره رو به جلو و رو به افقی بزرگ نظر داشته باشیم و خودمان را به خاطر چیزهایی که دیگر دست یافتنی نیستند آزار ندهیم و همیشه به زندگی با دید مثبت نگاه کنیم که این تنها با عمل کردن به ایده هایی که برای خود تعریف می کنید رابطه مستقیم دارد چون عظمت زندگی در علم نیست بلکه در عمل است.

عزیز دلم اینرو بخاطر داشته باش که شکست خوردن بخشی از موفق شدن است. شما هر اندازه که بتوانید شکست را تحمل کنید به همان اندازه به موفقیت نزدیکتر می شوید.(البته اگر خاطرتون باشه تو سفر زنجان مطالبی در مورد شکست و نوع نگاهم به شکست توضیحاتی دادم که واقعا" تا به امروز تمام مصائبی که در سر راهم بوجود آمده را در بدترین حالت هم شکست ندونستم  چون شکست را یه چیز بزرگی می دونم که این مشکلات پیش پا افتاده خودمون رو اصلا" نمی تونم جزء اون دسته بدونم و ... )

 

و اما در مورد حل مشکلات:

یه روز داشتم یه کتاب می خوندم وبه این جمله رسیدم که آقای هنری فورد گفته بود: اگر کار را به بخشهای کوچک تقسیم کنیم و جزء جزء انجامش دهیم به نظر بزرگ و دشوار نمی آید(فتح قله اورست از گامهای 30 سانتی متری آغاز می شود.) واقعا" هر وقت که یه کار سخت و یا به یه مشکل لاینحل بر می خورم یاد این مطلب می افتم و بالنتیجه سعی در حلاجی و آنالیز موقعیت و ریز کردن موضوع و در نهایت حل مشکل می پردازم( چون مشکلی که خوب تشریح و حلاجی شده باشد، نصفش حل شده است) و نتیجه اش رو هم به خدا واگذار می کنم.  دیشب یادته که گفتم واقعا" از این نظر به خدا خیلی اعتقاد دارم.

 می دونم ایمان مبنای همه اعجازها و همه اسراری است که آنرا به کمک قانون علم نمی توان تحلیل نمود.همیشه تا بحال به ایمان به دید پادزهر هر شکست نگاه می کردم(اگر شکستی بود، که خوشبختانه با آن مواجهه نداشتم). ایمان را عنصری می دیدم که اندیشه را متحول می سازد و اندیشه ساخته و پرداخته ذهن، انسان را به مراتب بالای روحانی و معنوی آن تبدیل می کند.

 واقعا" با داشتن ایمان به انجام کار و ایمان به اینکه اگر بخواهیم حتی می توانیم کوه را جابجا کنیم می توانیم تمام اهداف خود را به ثمر بنشانیم.

 

 

 

 

بد نیست برای اضافه کردن چاشنی به مطالب این و بگم که واقعا" زندگی آسان به ما هیچ نمی آموزد. در پایان راه، انچه آموخته ایم به حساب می آید.  قرار گرفتن در شرایط سختی که شما با آن مواجهه داشته اید و گذشتن از آن مشکلات موجبات آبدیده کردن شما را فراهم آورده است. وقتی از آن شب زمستانی که گارگران در زیر یک ورق نایلون احساس شادمانی داشتند و به آنچه که از نظر خیلی ها کم و حقیر بود قانع بودند، یاد می کنید تفاوت نگرش شما رو می بینم با خیلی از آدم های به اصطلاح فرهیخته که هیچ گاه حتی در خوشبینانه ترین حالت هم نمی توانند این موضوع را درک بکنند و بقول خودتان بقدری این موضوع در شما تغییر ایجاد کرد که از شرایط موجودت شادمان شدی و تغییرتان باعث شد که مادرتان با گفته هایش  از آن به نوعی معجزه یاد کنه...

 

 

 

 

در پایان باید بگم من با کمال میل آمادگی انجام هر گونه کمک و یا همراهی برای ساختن و آفریدن سرفصلهایی تازه و پویا را برای شما دارم. البته با تمام وجود!!

من آماده این هستم که هرگونه کمکی که از دستم بر آید را جهت ایجاد شرایط بهتر برای شما، از شما دریغ نکنم.

 

و این نکته رو یادآور می شم که برای ایجاد وجد وشادمانی و جایگزینی آن با غم و دلزدگی لازم است به قول پائولوکوئیلو اگه داستان گذشته مطابق بر امیالمون نیست داستانی تازه بنویسیم. با این توضیح که باید گذشته را چراغ راه آینده قرار دهیم و با در س گرفتن از گذشته برای آینده برنامه ریزی کنیم و یا سرنوشتمونو از نو بنویسیم. و بقول خودت سرفصل های تازه ای را تعریف کنیم تا بتونیم به اون برسیم.

و به گفته جیمز رد فیلد  نویسنده کتاب پیام سلستین می گه آدم ها وقتی به گذشته خودشون مراجعه می کنند سراسر مشکلات و سختی هاشونو می بینند و برای به دست آوردن شرایطی بهتر باید مجدادا" قصه زندگی رو مرور کنند و برای رسیدن به اون باید راههای بهبود زندگی که همان از بین بردن شرایط سخت، افکار منفی و  به دست آوردن خوشی های پایدار  است  را بدست آورد.

 

 

(هر اندازه که سزاوار و شایسته باشیم، تا هنگامی که زندگی بهتری را در خیال نپرورانیم و برخود روا نداریم، به آن دست نخواهیم یافت.)

 

(خرسند باش و بگذار ذهنت همچون رودی که در مقابل دیدگانت است روان باشد، همواره روی به پیش، بسوی اقیانوس و در عین حال از هیچ چیز متاثر نیست.)

 

 

 

به امید شادمانی قلبی و روزهای بهتر

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 11:16  توسط من و تو  | 

 

دلم برای صمیمیت دوران بچگی تنگ شده .... واقعاْ که بچه ها عجب دنیای بی ریایی دارن ... دنیایی بی غل و غش فارغ از دغدغه و دغل بازی آدم بزرگها ... در یه آن می تونن از ته دل گریه کنن و مثل ابر بهاری اشک بریزن و آن دیگه می تونن از ته دل بخندن و با قهقه خندهاشون دل آدم بزرگها رو هم شاد کنن .... چقدر امروز روز سختی بود ... خیلی سخت ...

 

یارب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زانکه چو غباری ز میان برخیزم ....

 

 

 

پروردگارا!

کتاب سینه ام را بر تو می گشایم

بر تو که گشاینده ی ذهن ها و دل هایی

بر تو که پناه گاه خلوت شبانه ام هستی

خدایا

اگر تو پاسخم نگویی با که سخن بگویم

و اگر تو دعوتم نکنی از که یاری جویم

و .........................

....................

.................

.........

...

خدایا!خدای خوبم! خودتت کمکم کن و من رو به آرامش برسون .... ازت التماس می کنم ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 21:37  توسط من و تو  | 

 

پروردگارا...
همچون همیشه لحظات تلخ تنهایی ام را با شیرینی یاد تو بر وفق مراد می سازم.....
تویی که توانم دادی که از بودنم بهترین بهره را ببرم.....
وبه من آموختی که مشکلات را بجان بخرم.....
ولی آیا این من ...
در این زندان بزرگ خویشتن توانسته است بهترین بهره بودن را از آن خود سازد؟؟
و در نبرد مشکلات به آسودگی دل نبازد؟؟؟
و همواره و همواره به عشق ابدی تو نازد؟؟؟
سخت است.....
سخت....


بارالهی...
دنیا آلوده شده است....
و دیگر
دوست داشتن، نیکی، مهر، محبت...
در جای خود معنا نمی شود

معبود من...
دامنی آلوده دارم ولی در عوض دریایی از التماس و تشرع قلبم را تسکین می دهد...

خدایا....
با تو بودن پاک بودن است...
مرا با خود همراه ساز...
و دمی از یادت دور مساز...

خدایا....
بخشنده ای و کریم....
مهربانی و رحیم...
و من!
بنده رو سیه ات
که همواره بر درت می کوبم تا از بند مادیات رهایم سازی و به اصل خود برسانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:34  توسط من و تو  | 

 

 

به دنيا پا نهاده اي
درست مانند
 کتابي باز ساده و نانوشته
بايد سرنوشت خود را رقم بزني 
خود و نه کس ديگر
هم چون يک بذر زاده شده اي
مي تواني همان بذر بماني و بميري
اما مي تواني گل باشي و بشکفي
مي تواني درخت باشي و ببالي


                                                       " اوشو "

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:26  توسط من و تو  | 

 

مي خواهم بروم
ديري است که در اين انديشه ام
به ميان مردمي که با زبان چشمها آشنا
با کلام قلبها هم صدا
با غم و اندوه هم نوا                                       
در عشق و محبت با وفا
در عبور از مشکلات
 همچون کوه پا بر جا

مي خواهم بشکنم                            
طلسم تنهايي ام را
اين غرور بي جاييم را
اما چگونه؟؟؟
راهش را نمي دانم .........

 

*  می خوام همه چیز رو از نو شروع کنم ... تک تک سر فصلهای زندگیم رو .... بهم کمک می کنی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:19  توسط من و تو  | 

 

روي شن هاي ساحل نوشت کاش مي شد زندگي را از سَر نوشت. چند لحظه اي گذشت و موجي نوشته اش را پاک کرد. بلند شد. زندگي را بايد از سَر مي نوشت ....

(رضا ايزي)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 5:13  توسط من و تو  | 

 

 

بگو با من، چه دردي داري اي دل؟
که هر شب تا سحر بيداري اي دل
گِلت را شايد از غمها سرشتند
که از خود هم تو در آزاري اي دل...

 

*کي اين شب سحر مي شه خدايا؟!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 4:8  توسط من و تو  | 

 

يادمه كه هميشه اين من بودم كه دم از پرواز و رهايي از قفس مي زدم. يادمه هميشه اين من بودم كه هواي قفس رو خفه كننده و جاش رو تنگ مي دونستم و مدام با زبون بي زبوني بهت مي گفتم سعي نكني با افزودن قفل هاي قفس من رو از پريدن و پرواز كردن منصرف كني ... اما من مرد حرف بودم و تو مرد عمل... تو هيچ وقت نگفتي منتظر غفلت مرد بازرگاني و از مدت ها پيش حتي شايد قبل من آروم و بي‌صدا لحظه‌ي پرواز رو در سر مي پروروندي... اما چه خوش باور بودم من ... چه ساده بودم من كه سكوتت رو علامت رضا مي‌دونستم...چيز زيادي به سالگرد پروازت و رفتن همیشگیت به اون بالا بالاها نمونده، اما من كماكان هنوز چشم به آسمون دارم و هر روز غروب منتظر طلوع دوباره‌ي تو هستم... مي‌دونم يه روزي مي ياي و من رو هم با خودتت اون بالاها مي بري... مي‌دونم كه هرروز و هر لحظه با مني و دعای خیرت بدرقه‌ي همیشگی وجودم... هنوز آخرين وصيت‌هات تو گوشمه. يادته در آخرين لحظاتِ كوچ ابديت چه آرزوهاي قشنگي در حقم كردي؟

"زلالترين اشك‌هام رو تقديمت مي‌كنم تا با اون‌ مسير درست زندگيت رو پيدا كني.
قشنگترين احساسم رو نثارت مي‌كنم تا احساس تنهايي نكني
زيباترين گلبرگ‌هاي زندگيم رو به پات مي‌ريزم تا پاي لطيفت رو سنگلاخ‌هاي زندگي آسيب نبينن.
و قلبم رو سپر تيرهاي خطرناك دنيا مي كنم تا تو به سلامت از اين امتحان دنيوي بيرون بياي"

هنوز كه هنوزه امكان نداره با خوندن اين چند سطر از آخرين دل نوشته‌هات كه به لبهات جاري شد و روي كاغذ مكتوب، دلم به درد نياد و سيل اشك از چشمام جاري نشه...

* احساس می کنم کم کم دارم این وبلاگ رو دیگه زیادی شخصی می کنم ... اینجور که بوش می یاد باید به فکر یه وبلاگ شخصی باشم و اینجور حرفها رو اونجا بزنم نه اینجا .... ببخش که گاهی اوقات بی ملاحظه هر چیزی رو که از دلم می گذره اینجا می نویسم ....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 21:28  توسط من و تو  |